تبليغاتX
آخرین آغاز

 

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد

او کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:7  توسط ...  | 

حس غریبی برای دواره نوشتن در اینجا به سراغم اومده .

این روزها خوب نیستم . در واقع هیچ نیستم . حتی نمی تونم فرق خوب بودن و بد بودن رو بفهمم . به هر حال... سلام،سلام به همه کسایی که یه روزی به من سر می زدن مثل :

بادسوار، فرشوشتر، رضا، قاصدک عزیز عزیز، کسی که آرزوش مهدی شدنه، نارایانا، دختری با ۰٪ معلولیت و ...

به شدت احساس تنهایی می کنم و به یادآوری دوستای واقعی نیازمند شدم...

شاید هم به دنبال دوباره " آخرین آغاز " می گردم .

به هر حال از این چرخه تکراری خسته ام و بیزار...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 0:23  توسط ...  | 

 

 

 

  • " سپیده " رفیق شفیقیه که من تا مدتی قبل ، وقتی از خواب بیدار می شدم ، اول چشمم رو به آسمون تمیز و آبی می دوختم و به " سپیده " سلام می کردم ، صبح بخیری می گفتم و روزم رو شروع می کردم . فکر می کنم فردا دومین سالگرد وفات "سپیده" ست... من " سپیده " رو نه دیدم و نه می شناسم ، اما شادی روحش برام مهمه ...... ( هیچ اجباری ندارم ، هر کی هر جور دوست داره و هر چی دوست داره برای " سپیده " بفرسته ، " سپیده " روح لطیفی داره ... ) 

 

  • اگه کسی به من بگه که سلامشو به شخص دیگه ای برسونم و من یادم بره که این کارو انجام بدم معنیش اینه که در امانت خیانت کردم ؟

 

  • رهبر اومد و رفت ، حس غریبی بود . ابهتش رو ، گیرایی نگاهش رو و حتی جذبه وجودش رو دوست دارم ، دوسش دارم ، خیلی زیاد ......

 

  • پنج شنبه به اصرار مامان رفتم بانک تا از وضعیت حساب پس اندازم مطلع بشم . هفت ، هشت سالی می شه که سراغش نرفتم . پول زیادی توش نیست . فقط چون یادگاریه هنوز نگهش داشتم . این حساب رو بابا ، 24 سال پیش و فقط با 1000 تومن برام باز کرده بودن . حتی دفترچه حساب مربوط به 24 سال پیشه و عوض نشده  و همین که صفحه اول دفترچه ، جلوی نام بازکننده حساب ، اسم بابا نوشته شده ، برام کافیه تا این حساب رو تا آخر عمرم مفتوح نگه دارم ...

 

  • مدتیه که " آقای رئیس " حکم برادر بزرگترم رو پیدا کرده و صمیمیت ما به حدی رسیده که خودم هم نمی تونم باور کنم . رفت و آمد خانوادگی هم داریم . دوسش دارم ....

 

  • " میم مثل مادر " رو همین آقا داداش جدید به من داد و تأکید کرد که با حضور مامان ، ببینمش . تأثیر عمیقی روی من گذاشت . از اول تا آخرش داشتم گریه می کردم . حتی وقتی داشتم پشت صحنه اشو می دیدم . با این وجود احساس می کردم بغض سنگینی راه گلومو بسته . آخرش به خودم گفتم خیلی مسخرس که آدم به خاطر یه فیلم اینقدر گریه کنه ... ( خودمم نفهمیدم کدوم درسته )

 

  • امروز یادم افتاد به فیلم " دزد عروسکها " ، بچه که بودم دیدمش ، چقدر تأثیرگذار بود . با لحظه لحظه فیلم می خندیدم ، می ترسیدم ، گریه می کردم و ... ، بچه که بودم بیشتر لذت می بردم از فیلم دیدنم .

 

  • جمعه ، مراسم چهلم شهدای کانون بود . می گفتن که با پدر و مادر عرفان و علیرضا مصاحبه کردن و توی تلویزیون هم پخش شده . باباشون گفته : " بچه ها هنوز لباس عیدشون رو به تن نکرده بودن . شبی که می خواستیم بریم کانون به من گفتن امشب می خوایم لباس عیدمون رو بپوشیم . توی مراسم به بچه ها گفتم همینجا بشینید ( نزدیک درب خروجی ) تا من برم جلو برای عزاداری ، حدود نیم ساعت بعد ( بعد از انفجار بمب ) برگشتم همونجایی که بچه ها نشسته بودن و فقط دو جفت پا دیدم که شلوارای عیدشون رو پوشیدن ."  اینجای مصاحبه ، آقای انتظامی از شدت گریه دیگه نمی تونه حرف بزنه ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:25  توسط ...  | 

 

 

شنبه 24/1/1387 : کانون رهپویان وصال 

 

                      فردا استان فارس عزادار است

 


 بچه که بودم از مردایی که با فرارسیدن مناسبتهای غم انگیز پیراهن مشکی می پوشیدن خیلی خوشم می اومد . پیراهن مشکی خیلی به بابا می اومد . وقتی مشکی می پوشید مظلوم تر از همیشه به نظرم می رسید.

اون موقع هنوز تعریف درستی از خدا نداشتم به جز اینکه می دونستم از پیکان آبی بابا خیلی بزرگتره .

 

بعد از این همه سال ، هنوز هم از مردایی که با فرا رسیدن مناسبتهای خاص پیراهن مشکی می پوشن ، خیلی خوشم میاد . و اگه روزی به جز روزهای خاص اون مناسبتها ،  مشکی بپوشن دیگه ازشون خوشم نمیاد .

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:47  توسط ...  | 

 

 

 

در ظاهر ما مانده ایم و شهدا رفته اند ، اما در حقیقت ، زمان ، ما را با

 

خود برده است و شهدا مانده اند .

 

 

 

 

دیروز ( 9/12/86 ) پیکر پنج شهید گمنام ، در شیراز تشییع  و به خاک سپرده شد ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 19:20  توسط ...  |